نه نوری که نگاهم را گشاید
نه شعری که نوشتن را بشاید
میان واژه ها مبهوت و گیجم
میان هرگز و آری و شاید
-----------------------------------------------------------------
شعر کوبیده
از زیر پاهای درشتت
نقطه و ویرگول پرتاب می شوند .
دو چشم هـِ کور شد .
کلاه الف افتاد .
به خودت
و به جمله ها ، بد می کنی
شعر نمی سرایی ، شاعر !
واژه لگد می کنی .