سحر ساز توست
که گله ی نجیب شعر من
نرفته عاشقانه می شود
تا به هوش می شود
تو در نی ات می دمی
دوباره گرد تو روانه می شود
پنداشتم که باد بود
نگو صدای توست
که در سحر چنان طلوع می کند
که دست های وحشی ام
به سمت تو
از این شبانه می رهد
و گرگ و میش
به گله ای نگاه می کنند
که راست سوی بیشه های بیکرانه می رود
شبان گله ام تویی
که سنگ می زنی به دست هام
و من فقط طواف می کنم
به گرد نقطه های نام تو
و نای توست
که می دمد میان شعر من
و شعر های من
نجیب و بی کرانه می شود .
اسفند۸۲