می نگاهم ساعت
می تمامد راحت
می درخشد ساعت
نیست یارم که کشد دست نوازش به سر ِفرفری ام
غم دستگیری و حبس
یاد زندان دل من می شکند
نگران استادم من به قرار
سر چار راه محل
تا به دیدار رخ یار جوان ِخوش ناز
غم خود تازه کنم
گر بگیرندم ، دختر همه ی
کاسه کوزه به سرم می شکند
نازک اندام خوش اخلاق ، همان سیمین ساق
که به آغوش خود آمیختمش
و ز جان ، جان و جمالش دادم
دادمش هدیه و صد نامه و صد ها بوسه
ای دریغا کمرم می شکند
منتظر می مانم
تا که شاید آید
دختر بی شرف رفته حواس
دختر برده زیاد عهد و قرار
وای اگر باز نیاید امروز
همه افکار کج و بی ثمرم می شکند
می نگاهم ساعت
آمد او بی موقع ، بد ساعت
افسری تاس به باتوم بلندی آمد
او گرفت و من و او با خود برد
با تفنگی در دست
مشت می کوبد او بر سر من
و به من می گوید : «مردک بی وجدان»
آه افسوس که فردا سر من را پدرم می شکند.
5/7/78