از کنار روسری ات
تکه ای از ماه پیداست
که به موهات زدی
و به آن آرامی که حرف می زنی و می گذزی
می لرزد
بیا و عشوه کن و ناز بریز
بانوی مهتاب های پاییزی
باز می پرسم :
حاضری
عزیزترین تکه ی ماهت را بکنی
و در جیب پیراهنم بگذاری
که بوی گس ِماه بگیرد قلبم
بیا و عشوه کن وناز بریز
عزیزترینم
